محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
811
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بكنى من ترا بسيار نيكويى كنم . پس عبيد حجّاج را نامه كرد و گفت : رتبيل ترا خلاف نكند و من چنان كنم كه او عبد الرّحمن را به تو فرستد . حجّاج از عبيد سپاس داشت و مالى فرستاد او را . و رتبيل او را بسيار خواسته داد . و رتبيل سر عبد الرّحمن برگرفت و سوى حجّاج فرستاد . و گروهى گويند كه عبد الرّحمن پيش از آنكه به رتبيل رسيد بمرد . چون خواستند كه به گور كنند ، رتبيل سرش برگرفت و به حجّاج فرستاد . و از خويشان پسر اشعث هژده تن را بند كردند و حجّاج را آگاه كردند . بفرمود حجّاج تا سرهاى ايشان سوى او فرستادند . و گروهى ايدون گويند كه حجّاج عمارة بن تميم اللخمى را نامه كرد كه رتبيل را هر چه خواهد قبول كن . و شرط كرد بدانچه گفتيم . و عبد الرّحمن را بند كرد و به عماره فرستاد . چون به نزديك او رسيد خويشتن را از فرازى بينداخت و بمرد . عماره بفرمود تا سر او برگرفتند با آن خويشان او ، و سوى حجّاج فرستادند . و حجّاج آن سرها را به عبد الملك فرستاد و عبد الملك به برادر خويش فرستاد به عبد العزيز به مصر . و سال هشتاد و سه اندر آمد . حجّاج بن يوسف بدان سال شهر واسط بنا كرد . و سبب چنان بود كه آنجا كه امروز واسط است حجّاج همى گذشت . و گروهى از پيش فرستاده بود تا منزلى بگيرند كه آنجا فرود آيند . و همى آمد تا به كنار لشكر . راهبى مىآمد و بر خرى نشسته . مرحله را بگذاشت . چون بدانجا رسيد كه شهرستان واسط است خر بيستاد و گميز كرد . راهب سبك فرود آمد و آن گميز از روى زمين پاك كرد و به رود انداخت . حجّاج همى نگريست . بفرمود تا راهب پيش آوردند و از آن حال بپرسيد . راهب گفت : ما به كتاب خويش اندر چنين يافتيم كه در اين مقام مزگتى كنند و خداى را به دو اندر پرستند تا آنگاه كه به زمين اندر يك تن مانده باشد از مسلمانان كه خداى را عزّ و جلّ به يگانگى گويد . حجّاج هم اندر وقت بفرمود تا شهر واسط خط بر زدند و استادان بنّا از اطراف بياوردند و شهر را بنا كردند . و بدان مقام كه راهب نموده بود ، مسجد جامع بنا كردند و شهر واسط عمارت كردند و آبادان كردند .